تبليغاتX
روزنه ای رو به سوی آسمان...











روزنه ای رو به سوی آسمان...

سكوتم از رضايت نيست دلم اهل شكايت نيست...
 

براي تو را خواندي اما هيچ نفهميدي كه براي تو، براي توي تو بود... و من پشت چراغ قرمز دلم گير كردم... اميد رهايي نيست... چقدر سخت است، سخت است ... بد حكايتي شده بد حكايتي ... من هيچ نمي فهمم ... خدايا تو آگاهم كن ... سكوت مي كنم ... اما مي ترسم از سكوتم ... مي ترسم ... خدايا ...



+نوشته شده در یکشنبه 1388/08/17ساعتتوسط سکوت |
برای تو...

دلم تنگ است...

كاش صداي تپشهاي قلبم را مي شنيدي كه هر ثانيه عشق تو را به رخم مي كشد ...

كاش مي فهميدي  چقدر در مقابل فريادهاي دلم سكوت كردم و بي اعتنا، با عقل بي خرد دلم را سركوب كردم كه اي دل تو سخت در اشتباهي و راه خطا پيموده اي! اما مگر دل خطا مي كند؟!

 

   

ادامه مطلب
+نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/06ساعتتوسط سکوت |
هیچم!

ديشب اصلا حالم خوش نبود، سردرد شديدي داشتم، اين سر دردم قاطيه صوتهاي هر شبم شده بود، ولم نمي كرد...

با دستمال سر، سرم رو محكم بستم،جوري كه چشام روهم بپوشونه تا هيچ جا رو نبينم. چراغ اتاقم رو خاموش كردم و دراز كشيدم و زير لب زمزمه كردم ...

 

 

 

ادامه مطلب
+نوشته شده در یکشنبه 1388/08/03ساعتتوسط سکوت |
22 اکتبر

اين روزا خيلي درگير بودم... خيلي...

اصلا حواسم نبود به روزها و تاريخها...

سري به وبلاگ يكي از دوستان زدم و ديدم فرارسيدن 22 اكتبر رو يادآوري مي كنه ... فكر كردم خيلي مونده تا اون روز...

اما ديدم امروز 18 اكتبره...

حالم گرفته بود اماااااااااا با شنيدن اين خبر كلي خوشحال شدم... مست شدم... مست...

خدايا...

وقتي قراره برگردي رحمتها بي پاپان نثارت مي شه... و اين من رو دلشاد مي كنه... بهم اميد مي ده...بهم انرژي مي ده...

توي اين مدت حس مي كردم توي تاريكي دارم قدم مي زنم و دستي نيست تا من رو به روشنايي برسونه... اما حالا مي بينم .....

اصلا انتظارش رو نداشتم... اين روزا دنبال بهونه بودم...

چه بهونه ي زيبايي ....................

اين روزا سكوت روزه هاي سكوتش رو شكسته، داره  آواز بودن سر مي ده...

و من سرمستم... پر ام از بودن... پرم از او...

دوستان براي تك تكتون سالي پر بركت آرزو مي كنم... من هديه ي اين سال معنويم رو گرفتم... اميدوارم شما هم بگيريد ...

دوستان منتظر همه ي شما هستم تا هم صدا با هم آواز پر شكوه هيو رو در نيمه شب 22 اكتبر سر بديم.

22 اكتبر پنج شنبه هست... روزه داري در اين روز به من كلي انرژي مي ده... شكستن روزه با آواز هيو...

امشب سر مستم... مستِ مستم ... مستِ مستم ساقيا ناخورده مستم ساقيا...

حال من درست مثل بچه اي هست كه بعد از مدتها دوري الان داره اغوش گرم مادرش رو حس مي كنه...

نمي دونم چي بگم فقط همين قدر مي گم كه واقعا شكه شدم و انتظار ديدن بعضي چيزا رو نداشتم... برام معجزه بود... ممنونم ماهانتا... چيزي از خودم ندارم تا تقديم استادم كنم.... تنها در مقابلش سكوت اختيار مي كنم و اشك شوق مي ريزم...................................................

و تنها او هستي دارد%

هيو...

سال معنويتون پر بركت

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 1388/07/26ساعتتوسط سکوت |

تو ای نوای زندگی بنواز....

بنواز عشقت را...بنواز تا گوش سپارند نوای شورانگیزت را....

بنواز عشقت را تا بوی کهنگی نگیرد ....بنواز تا زاده شوی و زاده شوند از شور نوایت ....

بنواز تا مدهوش شوند زندگان و بیدار شوند مردگان...نوای شور تو گاه در نظر اینان غمین است و گاه شادان ...اما تو را چه باک از سخن اغیار که نوای تو هماره نوای شور است...

پس بزن و بخوان به عشق عشقت.....

 

 

سلام دوستای سکوت من نوا هستم....لطفا از این به بعد دوستای منم باشید.....

+نوشته شده در سه شنبه 1388/07/14ساعتتوسط نوا |
دچار

تو زندگی آدما لحظه هایی پیش میاد که سکون حکمفرماست...

تو این لحظه هاست که باید سکوت کرد و تنها، بود و لحظه رو تجربه کرد...

تو این لحظه ها ... هیچ... تنها ...

تنها دایره...

دایره ...

دایره دف...

دایره سماع ...

حس خوبی به دایره دارم...

من هم به آگاهی دایره رسیدم...

خدا هم پریشونیهام رو پر کرده از دایره...

که پریشانترم کنه...

دچارترم کنه...

عاشق ترم کنه...

سوخته ترم کنه...

تو این لحظه ها دوس دارم به آگاهی دایره ها برسم و گم بشم توی حجم خالی دایره های دوار..

بعضی وقتا عجیب حس گم شدن بهم دست می ده... حس رها شدن از من... و بودن...

حس چرخیدن...

حس دایره ای شدن...

حس پر کشیدن به دنیای دایره های گردون...

حس سماع...

سماع...

حس رسیدن به هیچ...

حس...

دچار باید بود...

دچار...

دستام رو باز می کنم... چشام رو می بندم...

رها می کنم من رو...

صدای دف...

 دچارترم می کنه...

هیو ...

هیو...

امشب

خدا...

...

سکوت...

ئوازی...

و دیگر هیچ.

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/08ساعتتوسط سکوت |
....

چه ایمانی میخواهد تازگی...چه ایمانی میخواهد امید...چه توانی میخواهد زندگی با تو و برای تو...مرا توان آن ده که باشم برای تو...که جز با تو نخواهم بود...که غیر تو مرا آرامی نیست...که جز تو مرا قبولی نیست...که جز تومرا شنوایی نیست...که جز تو...که جز تو...که جزتو...که بی تو...بی تو...بی....تو.... تنهایم...مرا هرگز مباد چنین مرگ هولناکی......

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/01ساعتتوسط نوا |
بارون
آسمون چقدر ابریه ... انگاری از دست ماها به ستوه اومده و داره زار می زنه ...

چقدر بده که وقتی آسمون دلش گرفته کسی تحویلش نگیره و چترش رو باز کنه و بی تفاوت از کنارش بگذره...

و چقدر بده از دست آسمونی که ما همیشه روزای سختی بهش پناه بردیم، پناه ببريم به خونه هامون و از پشت پنجره گاهي سركي بكشيم و منتظر بمونيم تا گريش بند بياد...

چه خودخواه ...

چه بي انصاف...

خوشحالم كه گاهي مثل بقيه نيستم و تنها گاهي، فرصت پیدا می کنم با آسمون همراه شم... خوشحالم که می تونم از آگاهی زمینی پر بکشم و به آگاهی سبز قطره های بارون برسم...

به آگاهی ذره...

به آگاهی رسیدن به هیچ...

گاهی لازمه که از آگاهی زمینی و گلی پر کشید ... تا بودن دوباره رو تجربه کرد...

خدایا نباشه لحظه ای که از آگاهی تو پر بکشم و به آگاهی زمینی برسم...کمکم کن تا همیشه آسمونی و سبز باشم...

+نوشته شده در جمعه 1388/06/27ساعتتوسط سکوت |

 

چقدر سخته نگهداشتن يه ماهي ليز توي دستاي ناتوونت!!! و چقدر زيباست رها كردن اين ماهي... زيبا ولي سخت!!! خیلی سخت... خیلی...

كجايي اي ايمان كه امشب توي كلبه ي من نا پيدايي ... به دادم برس اي ايمان ...

...

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/22ساعتتوسط سکوت |
...

چقدر سخته...

هنگ کردم...

اینم ریستارت ما بود...

نه خنده...

نه گریه...

امشب

خدا...

سکوت...

یه آسمون بی ستاره...

 و دستایی که راهیه آسمون شده ...

خدایا این دستا دیگه هیچی نمی خوان جز امید دوباره...

خدایا کمکم کن قبل از اینکه بغضم من رو بشکنه من اون رو بشکنم...

...

هيو...

هميشه هيو توي بدترين شرايط معجزه ي خودش رو بهم نشون داده...

چشمام رو مي بندم...

ئوازي ...

هيو...

هيو...

هي...

يو...

...

هيچستان

حالا...

من

و...

و ديگر هيچ

نقطه سر سطر

.

+نوشته شده در یکشنبه 1388/05/18ساعتتوسط سکوت |